تبليغاتX
سرود زهره

سرود زهره

صدای پای غریبه، صدای پایی که

«کشیده است مرا باز هم به جایی که»۱

هوا گرفته و تاریک مادرم تنها

کسی نبود به جز کوچه، کوچه هایی که

به عرض شانه ی یک مرد جنگجو سد شد

و بگذریم از آن روز و ماجرایی که...

به روی صورت مهتاب جای پنجه ی گرگ

حقیقت است نه رویا، به آن خدایی که...

  •  

پس از سه ماه مصیبت شبانه پر زد و رفت

و مستجاب شد آخر همان دعایی که...


۱. سید حمیذ رضا برقعی : کشیده شعر مرا باز هم به جایی که
نوشته شده در 91/01/18ساعت 10:52 توسط محمد مهدی خانمحمدی|

تقدیم به شهید احمدی روشن

 

کم مانده میان خواب مردار شویم

یک وعده غذای خوب کفتار شویم

خندیدن بمب، زنگ هشداری بود

ای کاش که با خواب تو بیدار شویم

نوشته شده در 90/12/21ساعت 14:39 توسط محمد مهدی خانمحمدی|

 

دست تبر رسید و درختی بریده شد

از باغ ما درختی اگر کم شود چه باک؟  

محمد مهدی شفیعی

پیشکشی ناقابل

به کاروان شهدای انقلاب

و به شهید مصطفی احمدی روشن

که با خون خود راه سید الشهدا در تاریخ ادامه دادند

 

دست تبر رسید و درختی بریده شد

روحی جدید در تن جنگل دمیده شد

 

هر چند استوار ولی باز کوه پیر

زخمی عمیق خورد، کمی هم خمیده شد

 

رازی است در میان درختان که سیب سرخ

وقتی رسیده شد که غریبانه چیده شد

 

گفتند:«در غروب هوا سرخ می شود»

گفتیم در جواب:«چرا پس سپیده شد؟»

 

ما مرغ حق، جهان همه خوابند گوش کن

  •  

از ناله های ماست که خونی چکیده شد.

نوشته شده در 90/10/25ساعت 20:13 توسط محمد مهدی خانمحمدی|

چشمانش نمکدان بود


اما لبش قند



ومن



شورتر از آن بودم که نمک گیر شوم



یا شیرین



یاشیرین



یاشیرین...



سالهاست پیچیده در بیستون



بی ستون تر از آنم که نلرزم.

نوشته شده در 90/10/06ساعت 14:52 توسط محمد مهدی خانمحمدی|

پیامی به مبارزین وال استریت

سد

خیابان را بسته

درست، مقابل ما دیوار است

نه من تو را می بینم

نه تو

اما

این گوشه

روزنه ای است

خورشید را ببین

قبل از اینکه پترسی بیاید.

نوشته شده در 90/08/22ساعت 17:3 توسط محمد مهدی خانمحمدی|

کبوتران حرم امام رضا(ع)

 

حس می کنم تا اذان را از بوی گلدسته هایت


همراه صدها کبوتر پر می زنم در هوایت


هم سر به زیر از گناهم ، هم رو به بالا نگاهم


فواره ای بی قرارم در بین صحن و سرایت


بر گوشهایم حجاب است، داخل شوم در حریمت؟


از گوشه چشمهایم دارد می آید صدایت 



در سایه ی لطف سلطان ما بندگان پادشاهیم


هر ذرّه ای آفتاب است در زیر ایوان طلایت


طفلی گریزان به هر سو، گم می شوم در هیاهو


مولا مرا مثل آهو، پنهان بکن در هوایت


نوشته شده در 90/07/15ساعت 21:26 توسط محمد مهدی خانمحمدی|

نه اینکه مرغی اسیرم، نه چون شکسته پرم

که من بهانه ندارم، بگو چرا بپرم؟

 

خیال خام ندارم به ماه پنجه زنم

نگو که ماه هلال است، من پلنگترم

 

خیال می کنم امشب تو بهتر از ماهی

ولی چگونه بگویم که عاشق سحرم!

 

به گرمی سخنان تو دل نمی بندم

شبیه باد بیابان هنوز در گذرم

 

شکست آینه، حالا درست مثل من است

ترک ترک شده انگار پای تا به سرم

 

ملول گشتم از انسان کجاست دیو و ددم

که من چراغ ندارم وگرنه دور و برم...

 

بیا به کوچه ی تنهایی ام بیا ای مرگ

که حجله ها بنویسند مرد رهگذرم

نوشته شده در 90/07/05ساعت 19:5 توسط محمد مهدی خانمحمدی|

 

از صبر زیبایت ای مرد خون گشته پیمانه دل

پیچیده در صحن سینه فریاد مستانه دل

 

ای شمع شعر عراقی طرز سکوت تو هندی است

فهم نگاه تو مشکل، بیچاره پروانه دل

 

امشب زدی دل به دریا، مهتاب در آب پیدا

خالی است جایت در اینجا، باقی است در خانه دل

 

از بس که جسمت نحیف است، تابوت پر میزد از دست

سنگینی داغت اما، ماندست بر شانه دل

 

«یادت می آید که خواندیم دیروز با جمع مستان
آواز تنهایی و درد ، شعر غریبانه ی دل» ۱

 

رندانه آخر ربودی جامی زخمخانه دل

خونین چو برگ شقایق رنگین چو افسانه دل

 


۱.هدیه ای از استاد علیرضا قزوه
نوشته شده در 90/05/10ساعت 10:32 توسط محمد مهدی خانمحمدی|

View Image

 

گردبادم میروم تا از بیابان بگذرم

دوست دارم با همین حال پریشان بگذرم

دوست دارم کاج باشم تا که با یاد بهار

خرم و سرسبز از فصل زمستان بگذرم

دوست دارم از خودم، از رد پا، از سایه ام

با هوای عاشقی در زیر باران بگذرم

پادشاهی چشم پوشی و فرو افتادگی است

یوسفی هستم اگر از چاه کنعان بگذرم

آنچه می پنداشتم گنج است، رنج زندگی است

باید از این رنج یا این گنج آسان بگذرم

ابرم و تقدیر من در رهگذار بادهاست

دوست دارم با همین حال پریشان بگذرم.

 

نوشته شده در 90/04/23ساعت 11:55 توسط محمد مهدی خانمحمدی|

آواره تر از بادم، شب گرد تر از مهتاب

می سوزم و می بارم، هم آتشم و هم آب

دنبال خودم هستم، می گردم و می رقصم

فهمیدن من سخت است، پیچیده تر از گرداب

همچون غزل هندی مضمونم و تصویرم

اندیشه مولانا در باغچه ی سهراب

نیمیم ز جان و دل، نیمیم ز آب و گل۱

پرواز عقابی که محدود شود در قاب

هر کس که مرا بیند، سنگم زند و گوید:

حیف است چنین ماهی افتاده در این مرداب

پرها شده زندانم، پروانه نمی مانم

ای شمع بسوزانم، نایاب شوم نایاب


۱.مصرعی از مولانا ببینید
نوشته شده در 90/03/31ساعت 19:7 توسط محمد مهدی خانمحمدی|


آخرين مطالب
» کوچه
» غذای کفتار
» از باغ ما درختی اگر کم شود چه باک؟
» خاطره
» اعتراض
» طفلی گریزان به هر سو
» مرد رهگذر
» مطروحه مقام معظم رهبری(دامت برکاته)
» پریشان
» نایاب شوم نایاب
قالب جدید وبلاگ پيجك دات نت